هوا خیلی سرد بود ، تقریبا شب شده بود . وارد آخرین پاساژ شدیم آره بازار رضا بود. اولی را من نپسندیدم ، دومی را فرزاد ، سومی را هیچکدام. بالاخره وارد چهارمی شدیم . داشتیم به کت ها نگاه می کردیم که پیرمردی وارد مغازه شد . ناخودآگاه روی چهره اش زوم کردم .
پیرمردی با شلواری سفید و ژاکت کاموایی پلاسیده سبز رنگی که پیراهن سفیدی از زیرش بیرون آمده بود . پیرمردی رنجور و خسته از ناملایمات روزگار که عینا تصویر آن را بر خود گرفته بود . دستهایش را دیدم ، قاچ قاچ و پینه بسته بود ، به سرش نگاه کردم ، موهای ژولیده و به هم چسبیده اش را دیدم که هنوز ذرات کاهی که معلوم نبود کی حمل کرده در آن خود نمایی می کرد . مشخص بود که از روستا آمده. همچنان به او خیره شده بودم که با صدای لرزان به فروشنده گفت: کت در حد ۱۵ تومن داری؟!.......!؟
وقتی فروشنده شنید ، خنده تلخی کرد . دل پیرمرد شکست و همه چیز را از خنده فروشنده فهمید. اما تلخ تر از آن خنده ، زبان پیر مرد بود که هنوز طمع تلخ گرد و خاک کاه را روی خود داشت و پیرمرد به شکایت از این نا ملایمتی روزگار مرتبا آن طمع تلخ را مزمزه می کرد .
فروشنده گفت:نه ، با این قیمت دیگه هیچ جا گیرت نمیاد. نگاه ملتمسانه پیرمرد سرد شد. دست های گره کرده اش سست شد ، رنگی بر رخسارش نماند و به طور دیوانه وار دهانش را باز کرد. احساس کردم قلبش برای همیشه ترمز کرد . اما نه.....! انگار او به این خشونت ها عادت کرده بود. ولی حیف دیگر امیدی نداشت و اینگونه می دید روزگار بی وفا را که همچون پتک ، هرچه محکم تر بر سینه ضعیف او کوبیده بود . آخر با چند ماه پس انداز، صبح آن روز برای خرید کت زمستانی راهی شهر شده بود و دنیا و تعلقاتش را به بی ارزشی کاه می دید ولی نمی دانست دنیا هم گران شده است.
دیگر جانی در بدن نداشت . از لرزش بدن و خس خس سینه اش به نا امیدیش پی بردم. اما پیرمرد با همان سستی تند تند رفت تا از آخرین اتومبیلی که راهی روستایشان بود جا نماند.
و آنقدر سریع گذشت که حتی نوای انفاق هم به گوشمان نرسید.
ای بی پایان حاجتمان را برای ظهور مهدی (عج) و ختم این درد ها روا دار. (آمین)
روزي پسر كوچكي، هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا كرد. او
از پيدا كردن اين پول ،آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده شد....!! اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد.
او در مدت زندگيش، ۲۹۶ سكه ۱ سنتي، ۴۸ سكه ۵ سنتي، ۱۹ سكه ۱۰سنتي، ۱۶ سكه
۲۵ سنتي، ۲ سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يك دلاري پيدا كرد. يعني
در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت .(خوشا به این اقبال)
در برابر به دست آوردن اين ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زيبايي دل انگيز ۳۱۳۶۹
طلوع خورشيد ، درخشش ۱۵۷ رنگين كمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز
را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان ها در حالي كه از شكلي به شكلي ديگر در مي آمدند، نديد . پرندگان در حال پرواز، در
خشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از خاطرات او نشد. و تنها خاطره او از این زندگی ، چاله ها و پستی های خیابان شد.

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های سخت زندگی گذر کنم
در امتداد نگاه تو
لحظه دیدار سخت می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
